;)

 

روزي يك مهندس در حال عبور از يك جاده بود كه يك قورباغه او را صدا كرد و گفت : اگر مرا ببوسي ، من به پرنسس زيبايي تبديل خواهم شد ;

او خم شد ، قورباغه را بلند كرد و در جيبش گذاشت.

قورباغه دوباره صدا كرد و گفت : اگر مرا ببوسي و به پرنسس زيبايي تبديل كني ، براي يك هفته پيش تو خواهم ماند!

 مهندس ، قورباغه را از جيبش در آورد ، لبخندي به او زد و دوباره او را در جيبش گذاشت.

قورباغه اين بار گريه كرد و گفت : اگر مرا ببوسي و به پرنسس زيبايي تبديل كني ، براي يك هفته پيش تو خواهم ماند!

اين بار نيز مهندس ، قورباغه را از جيبش در آورد ، لبخندي به او زد و دوباره او را در جيبش گذاشت.

سر انجام قورباغه ، گفت : موضوع چيست؟ من به تو گفتم من يك پرنسس زيبا هستم ، كه با تو براي يك هفته خواهم ماند . چرا مرا نمي بوسي؟

مهندس گفت : نگاه كن ;  من يك مهندسم ، من براي يك دوست دختر وقتي ندارم ، اما يك قورباغه سخنگو واقعا برايم جالب است!!

 

 


 

نوشته شده توسط انسي در پنجشنبه 12 اردیبهشت1387 | موضوع : داستانهای کوتاه(طنز) | لینک ثابت