تبليغاتX
 هيسنا
 

خوش / بد ، بين!

 

كدوم ور ميري؟

 

خوشبين جار مي زند

كه ما در بهترين دنياي ممكن زندگي مي كنيم

و

بدبين مي ترسد

كه مبادا اين حرف درست باشد.

 


 

نوشته شده توسط انسي در دوشنبه 6 خرداد1387 | موضوع : شنیده ها ، خوانده ها ، گفته ها ، ديده ها! | لینک ثابت


When

 

Oopss

 

 


 

نوشته شده توسط انسي در شنبه 4 خرداد1387 | موضوع : گالری | لینک ثابت


عشقی جدا از معشوق

 

 love

 

         روزي شيوانا پير معرفت يكي از شاگردانش را ديد كه زانوي غم بغل گرفته و گوشه اي غمگين

         نشسته است. شيوانا نزد او رفت و جوياي حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بي وفايي

         يار صحبت كرد و اينكه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفي داده و پيشنهاد ازدواج ديگري را

         پذيرفته است. شاگرد گفت كه سالهاي متمادي عشق دختر را در قلب خود حفظ كرده بود و

         بارفتن دختر به خانه مرد ديگر او احساس مي كند بايد براي هميشه با عشقش خداحافظي كند.

         شيوانا با تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترك چه ربطي به دخترك دارد!؟"

         شاگرد با حيرت گفت:" ولي اگر او نبود اين عشق و شور و هيجان هم در وجود من نبود!؟"

         شيوانا با لبخند گفت:" چه كسي چنين گفته است. تو اهل دل و عشق ورزيدن هستي و به

         همين دليل آتش عشق و شوريدگي دل تو را هدف قرار داده است. اين ربطي به دخترك ندارد.

         هركس ديگر هم جاي دختر بود تو اين آتش عشق را به سمت او مي فرستادي. بگذار دخترك

         برود! اين عشق را به سوي دختر ديگري بفرست. مهم اين است كه شعله اين عشق را در دلت

         خاموش نكني . معشوق فرقي نمي كند چه كسي باشد! دخترك اگر رفت با رفتنش پيغام داد كه

         لياقت اين آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعي اين شور و هيجان فرصت

         جلوه گري و ظهور پيدا كند! به همين سادگي!

 

     پ.ن: به همين سادگي؟!

 


 

نوشته شده توسط انسي در جمعه 3 خرداد1387 | موضوع : داستانهای کوتاه | لینک ثابت


روانشناسي زن

 

 women ;)

 

١٢ مرد و يک زن به ريسمانی که از يک هليکوپتر آويزان بود چنگ زده بودند. خلبان اطلاع داد که وزن هليکوپتر سنگين است و بايد يکی از آنها فداکاری کند و برای نجات جان بقيه، ريسمان را رها کند.


همگی آنها به هم نگاه کردند و به دنبال فرد فداکاری می گذشتند. ناگهان زنی که در بين آنها بود شروع به سخن گفتن کرد و چنين گفت:


«ما زنها تمام زندگيمان را صرف فداکاری برای مردها کرده ايم. از درد و رنج زايمان گرفته تا تربيت فرزندان و اداره کردن خانه و ... بنابراين نگران نباشيد، اينجا هم من فداکاری می کنم و برای نجات جان شما خودم را فدا می کنم.»


مردها که اشک در چشمانشان پر شده بود و از اينهمه فداکاری احساساتشان به شدت تحريک شده بود، همگی دستهايشان را از ريسمان رها کردند که برای زن دست بزنند که ...

و زن به سلامت به مقصد رسيد

 


 

نوشته شده توسط انسي در پنجشنبه 2 خرداد1387 | موضوع : داستانهای کوتاه(طنز) | لینک ثابت