تبليغاتX
 هيسنا
 

Attention

Attention

 

Disappoiontments are like road humps, they slow you down a bit but you enjoy the smooth road afterwards. Don't stay on the humps too long. Move on!
When you feel down because you didn't get what you want, just sit tight and be happy, because God is thinking of something better to give you.

.

.

.

نارضایتی ها مانند برآمدگی های جاده هستند ، آنها سرعت تو را کمی کم می کنند اما تو بعد از آن ، از جاده نرم لذت میبیری. روی برآمدگی ها زیاد نمان، حرکت کن
وقتی از اینکه آنچه را می خواستی بدست نیاوردی افسرده ای ، فقط محکم بنشین و شاد باش، چون خداوند در فکر دادن چیز بهتری به تو میباشد
 


 

نوشته شده توسط انسي در دوشنبه 13 اسفند1386 | موضوع : شنیده ها ، خوانده ها ، گفته ها ، ديده ها! | لینک ثابت


مهربانترين خدا ، دوست دارمت

a dreamy world

 

گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ي ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن لحضات شانه هاي تو کجا بود ؟


گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت برمن تکيه کرده بودي ، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي . من همچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.


گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟


گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي کند ،اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان ، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود .


گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي ؟


گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ، تو هرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهي رسيد .


گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي ؟


گفت : روزيت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، پناهت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، بارها گل برايت فرستادم ، کلامي نگفتي ، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بنده ي من بودي چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي .


گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟


گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم ، تو بازگفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر ، من مي دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمي کني وگر نه همان بار اول شفايت مي دادم .


گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت ...


گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط انسي در شنبه 11 اسفند1386 | موضوع : داستانهای کوتاه | لینک ثابت


ره

به سوي او!


 

نوشته شده توسط انسي در پنجشنبه 9 اسفند1386 | موضوع : گالری | لینک ثابت