تبليغاتX
هیسنا

هیسنا

نبرد

 

Trouble & Man

در نبرد بین روزهای سخت و انسانهای سخت ، این انسانهای سخت هستد که باقی می مانند نه روزهای سخت

 

 

پ.ن۱ : این نبرد هم تموم شد!

پ.ن۲ :با اینکه زخمیم اما خداروشکر که من باقی موندم ..!

پ.ن۳ : یک نکته که برای هم خودم هم دیگران جالب هست اینه که هیجان و اضطراب نبرد ، وقتی که نبرد تموم شد اومد سراغم! ... هیسنا جان تموم شد ... پاشو ... کلی راه داری !!!

پ.ن۴ : هر طور حساب میکنم می رسم به یک نقطه! اونم اینکه بار توان و قدرت اعمال این جمله خیلی زیاده! .... سخته!...

پ.ن۵ : بابت غیبتم ببخشید تقصیر عوامل متوالی بود! : مسافرت - آنژین - دفاع از تز فوق لیسانس ! - اتمام انرژی در بساط!

 

نوشته شده توسط انسي در جمعه 6 آذر1388 ساعت |
موضوع :شنیده ها ، خوانده ها ، گفته ها ، ديده ها!

خدایا 4

 

 

خدایا

معبودم

تو به همه چیز آگاهی ،

پس بادا که خواست تو

پیوسته تحقق پذیرد.

در اندوه و شادی ،

معبودم

بادا که خواست تو تحقق پذیرد

 

پ.ن ۱ : خدایا ، ارحم الراحمین شکرت

پ.ن ۲ : خدایا ، خودمو به خودت سپردم

 

نوشته شده توسط انسي در سه شنبه 19 آبان1388 ساعت |
موضوع :شنیده ها ، خوانده ها ، گفته ها ، ديده ها!

دلفین

 

Dolphin :x

 

پ.ن ۱: یعنی می شه یک روز به جای این خانومه من باشم ؟!!

پ.ن ۲: کفه هام باز نا متعادل شدن!! نمیدونم چرا! اما کجم! ...  

پ.ن ۳: چقدر این چند روز هوا بابحال بود..ابر..بارون..هوای آینه! ... بازم میخوام  ... ولی باید قبلش به تعادل برسم وگرنه ممکنه کج تر بشم ...

نوشته شده توسط انسي در پنجشنبه 14 آبان1388 ساعت |
موضوع :هیسنا

زودپز باش!

 

 سوت بزن

 

سعي کن در زندگي مثل زودپز باشي

 يعني

 در اوج جوش آوردنت سوت بزني!

نوشته شده توسط انسي در چهارشنبه 13 آبان1388 ساعت |
موضوع :شنیده ها ، خوانده ها ، گفته ها ، ديده ها!

دوران زندگى

 

 life..choose the best

 

داستاني در مورد اولين ديدار «امت فاکس»، نويسنده و فيلسوف معاصر، از رستوران سلف سرويس؛ هنگامي که براي نخستين بار به آمريکا رفت. وي که تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست. با اين نيت که از او پذيرايي شود. اما هرچه لحظات بيشتري سپري مي شد ناشکيبايي او از اينکه مي ديد پيشخدمتها کوچکترين توجهي به او ندارند،شدت گرفت. از همه بدتر اينکه مشاهده مي کرد کساني پس از او وارد شده بودند و در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.

وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود،نزديک شد و گفت: «من حدود بيست دقيقه است که در اينجا نشسته ام بدون آنکه کسي کوچکترين توجهي به من نشان دهد.. حالا مي بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد! موضوع چيست؟ مردم اين کشور چگونه پذيرايي مي شوند؟»

مرد با تعجب گفت: « ولي اينجا سلف سرويس است.» سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد: « به آنجا برويد، يک سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب کنيد،پول آن را بپردازيد،بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل کنيد!»

امت فاکس، که قدري احساس حماقت مي کرد، دستورات مرد را پي گرفت. اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد که زندگي هم در حکم سلف سرويس است. همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعيتها، شاديها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد.. در حالي که اغلب ما بي حرکت به صندلي خود چسبيده ايم و آن چنان محو اين هستيم که ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم که چرا او سهم بيشتري دارد؟ که هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است، سپس آنچه ميخواهيم،برگزينيم.

 

نوشته شده توسط انسي در شنبه 9 آبان1388 ساعت |
موضوع :داستانهای کوتاه