تبليغاتX
 هيسنا
 

دلفین

 

Dolphin :x

 

پ.ن ۱: یعنی می شه یک روز به جای این خانومه من باشم ؟!!

پ.ن ۲: کفه هام باز نا متعادل شدن!! نمیدونم چرا! اما کجم! ...  

پ.ن ۳: چقدر این چند روز هوا بابحال بود..ابر..بارون..هوای آینه! ... بازم میخوام  ... ولی باید قبلش به تعادل برسم وگرنه ممکنه کج تر بشم ...


 

نوشته شده توسط انسي در پنجشنبه 14 آبان1388 | موضوع : هیسنا | لینک ثابت


زودپز باش!

 

 سوت بزن

 

سعي کن در زندگي مثل زودپز باشي

 يعني

 در اوج جوش آوردنت سوت بزني!


 

نوشته شده توسط انسي در چهارشنبه 13 آبان1388 | موضوع : شنیده ها ، خوانده ها ، گفته ها ، ديده ها! | لینک ثابت


دوران زندگى

 

 life..choose the best

 

داستاني در مورد اولين ديدار «امت فاکس»، نويسنده و فيلسوف معاصر، از رستوران سلف سرويس؛ هنگامي که براي نخستين بار به آمريکا رفت. وي که تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست. با اين نيت که از او پذيرايي شود. اما هرچه لحظات بيشتري سپري مي شد ناشکيبايي او از اينکه مي ديد پيشخدمتها کوچکترين توجهي به او ندارند،شدت گرفت. از همه بدتر اينکه مشاهده مي کرد کساني پس از او وارد شده بودند و در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.

وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود،نزديک شد و گفت: «من حدود بيست دقيقه است که در اينجا نشسته ام بدون آنکه کسي کوچکترين توجهي به من نشان دهد.. حالا مي بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد! موضوع چيست؟ مردم اين کشور چگونه پذيرايي مي شوند؟»

مرد با تعجب گفت: « ولي اينجا سلف سرويس است.» سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد: « به آنجا برويد، يک سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب کنيد،پول آن را بپردازيد،بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل کنيد!»

امت فاکس، که قدري احساس حماقت مي کرد، دستورات مرد را پي گرفت. اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد که زندگي هم در حکم سلف سرويس است. همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعيتها، شاديها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد.. در حالي که اغلب ما بي حرکت به صندلي خود چسبيده ايم و آن چنان محو اين هستيم که ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم که چرا او سهم بيشتري دارد؟ که هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است، سپس آنچه ميخواهيم،برگزينيم.

 


 

نوشته شده توسط انسي در شنبه 9 آبان1388 | موضوع : داستانهای کوتاه | لینک ثابت


8/8/88

 

 


 

نوشته شده توسط انسي در جمعه 8 آبان1388 | موضوع : گالری | لینک ثابت


روانشناسی مرد

 

Man!

 

روزی يک مريض به دكتر مراجعه کرد و از كمر درد شديد شكايت داشت...

دكتربعد از معاينه ازش پرسید : خب، بگو ببينم واسه چي كمرت درد می کنه ؟! 

مريض گفت : محض اطلاعتون بايد بگم كه من براي يك كلوپ شبانه كار ميكنم ، امروز صبح زودتر به خونم رفتم و وقتي وارد آپارتمانم شدم، يه صداهايي از اتاق خواب شنيدم!

وقتي وارد اتاق شدم، فهميدم كه يكي با همسرم بوده ، در بالكن هم باز بود، من سريع دويدم طرف بالكن، ولي كسي را اونجا نديدم!

وقتي پايين را نگاه كردم، يه مرد را ديدم كه مي‌دويد و در همان حال داشت لباس مي‌پوشيد!!!

من هم يخچال را كه روي بالكن بود بلند کردم و پرتاب كردم به طرف اون!

فکر کنم دليل كمر دردم هم همين بلند كردن يخچال باشه...

 

مريض بعدي، به نظر ميرسيد كه تصادف بدي با يك ماشين داشته!

دكتر بهش گفت : مريض قبليِ من بد حال به نظر ميرسيد، ولي مثل اينكه حال شما خيلي بدتره! بگو ببينم چه اتفاقي برات افتاده؟!

مريض پاسخ داد : بايد بدونيد كه من تا حالا بيكار بودم و امروز اولين روز كار جديدم بود...

ولي من فراموش كرده بودم كه ساعت را كوك كنم و براي همين هم نزديك بود دير كنم، من

سريع از خونه زدم بيرون و در همون حال هم داشتم لباس‌هایم را مي‌پوشيدم، شما باور نمي‌كنيد؛ ولي يهو يه يخچال از بالا افتاد روي سر من!!!

 

وقتي مريض سوم وارد شد به نظر ميرسید كه حالش حتی از دو مريض قبلي هم وخيم‌تره !

دكتر در حالي كه شوكه شده بوده پرسید : تو دیگه از كدوم جهنمي فرار كردي.....!!!

و بیمار جواب داد : خب، راستش من بالاي يک يخچال نشسته بودم كه يهو يک نفر اون را از طبقهء سوم پرتاب كرد پايين...!!!

 

نتیجه اخلاقی : هیچ وقت کوک کردن ساعتتون را فراموش نکنید!!!  


 

نوشته شده توسط انسي در چهارشنبه 6 آبان1388 | موضوع : داستانهای کوتاه(طنز) | لینک ثابت